تاريخ : جمعه 22 مهر 1390 | 10:53 | نویسنده : مامان سيد ابوالفضل
 
 
سلاااااااااااااااام به دوست جونام حالتون خوبه انشالله همیشه خوب و خوش و شاد باشید. 
 روز جهانی کودک رو به تمام نی نی های عزیز تبریک میگم و همانطور میلاد با سعادت امام رضا (ع).
عزیزم,نفسم روز جهانی کودک رو بهت تبریک میگم خیلی دوست داشتم همون روز برات پست تبریک رو بذارم ولی خوب خودت در جریان هستی که چقدر سرم شلوغه نازنینم ولی سر فرصت جبران میکنم.
 
نازدونه یکی یه دونه
 
 من در حال نگاه کردن سریال بودم و تو گلم طبق معمول مشغول بازی بودی و مدام میگفتی بچه ها ساکت میخوام براتون (عِصه) قصه بگم و شروع کردی به تعریف کردن . منم که صدای قشنگت رو شنیدم خیلی برام جالب بود که ببینم برای کی داری قصه تعریف میکنی(عکس بالا)منم نمی خواستم خلوتت رو خراب کنم آروم اومدم و دیدم که تمام عروسکا و میوه های تزئینی روی یخچال رو جمع کردی و در حال تعریف کردن بودی. خیلی از کارت لذت بردم به خاطر اینکه من از زمانی که توی دلم بودی تا به الان که بزرگ شدی قصه تعریف میکردم که خدارو شکر زحمتام هدر نرفت.
 
تولد دختر خاله بابایی بودیم تقریباً جشن تمام شده بود و داشتیم شام میخوردیم که پسرای هم سن و سال خودت رفته بودن توی اتاق و در و قفل کرده بودن به قول خودشون پسرا جدا,دخترا جدا تو عزیز دلم رو یادشون رفته بود ببرن توی اتاق هی در میزدی جواب نمی دادن فکر کردن که یکی از دخترا ست که داره در میزنه خیلی در زدی تا اینکه گفتن کیه خودت هم که شامت رو توی دستت گرفته بودی جواب دادی (منم منم در میزنم مادرتون غذا آوردم براتون) اینم یکی دیگه از داستان هایی که برات تعریف میکردم و بازم نتیجه گرفتم.   
قصه هایی که شنیدی:اولین کتاب داستانی رو که تو دلم بودی برات گرفتم (رزمنده ی شش ماهه)بود.تا الان هم وقتی اون کتاب رو میبینم یاد گذشته میفتم.
عموی خوبم,حضرت امام حسین (ع) از تولد تا هجرت به مکه,امام باقر در کربلا,اولین دعا های من,جشن تولد پنهانی,خار پشت فداکار,جنگل در هم و بر هم,امید و چهار فصل سال,کدو قل قله زن,بابا الفبا, شنگول و منگول حبه ی انگور.
 
پی نوشت:روزایی که گذشت تولد زیاد رفتیم و همه ی تولدا خوب بود و خیلی بهمون خوش گذشت دوست داشتم عکساشونو اینجا برات بزارم ولی فعلاً عکسا هنوز دستم نرسید.
(تولد سحر جون دختر خاله الهام, تولد امیر حسین جون پسر خاله فاطمه, تولد بابا جون (پدرم),  تولد عمو علی, تولد رضوان جون دختر عمه,تولد مائده جون دختر خاله ی بابایی)
از همین اینجا یک بار دیگه تولدشون رو تبریک میگم انشالله سالیان سال با خوشی زندگی کنند. 




[موضوع : خاطرات]
تاريخ : پنجشنبه 31 شهريور 1390 | 0:32 | نویسنده : مامان سيد ابوالفضل

به نام خالق مهربانیها

سید ابوالفضل شیبت الحمدی

با آمدنت به زندگی ام معنا دادی ، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را به من دادی
تا قلبم با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق و محبت برسد
با آمدنت به من نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبم، آرامش زندگی ام را مدیون امواج مهربان تو باشم
با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلم لبخند زد و خورشید امیدها و آرزوهایم طلوع کرد
با آمدنت ساز زندگی ام چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را….
شعری که اولش عطر نفسهای تو را میدهد و آخرش طعم نفسهایت را
حالا میفهمم عشق چقدر زیباست….
حالا میدانم که عاشقترینم و میدانم با تو چقدر زندگی زیباست…
با آمدنت چشمهایم را بستم و در قلبم با چشمهایت عهد بستم که همیشه مال توام
همانگونه که میخواهی مال تو میشوم ….
از آغاز جاده تا پایانش همراه تو باشم ، تا در نفسهای عاشقی ، هوای پاک تو باشم
تو همانی که میخواستم ، میخواهم من نیز همانی که تو میخواهی باشم
با آمدنت بی نیازم از همه چیز و همه کس ، تنها تو را ، تنها عشق تو را میخواهم و بس!
تو را میخواهم که با آمدنت دلم را سپردم به چشمانت تا با طلوع چشمان زیبایت سرزمین دلم از نور برق چشمانت روشن شود تا در این روشنی به سوی تو پرواز کنم و بگویم خوشحالم از آمدنت
با آمدنت اینگونه شد راز زندگی ام ، اینگونه شد که تو شدی همراز زندگی ام و با تو ای همراز زندگی اینگونه آخرش شدی همه زندگی ام….





[موضوع : حس مادرانه]
تاريخ : جمعه 18 شهريور 1390 | 23:46 | نویسنده : مامان سيد ابوالفضل


چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم 

خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم. آمین 

سلام و صد سلام به دوستای خوب و با وفای خودم عیدتون رو، با چند روز تاخیر تبریک میگم .انشالله که نماز روزه هاتون مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه و از ماه رمضان نهایت استفاده رو برده باشید.

شرمنده از اینکه نبودم و شما رو نگران کردم ما حالمون خوبه و مرسی از اینکه همیشه به ما لطف داشتین و فراموشمون نکردین و بهمون سر میزدین.

تو این یکماهی که نبودم خیلی دلم براتون تنگ شده بود احساس میکردم که یه چیز خیلی بزرگی از زندگیم برداشته شده و جای خالیش هم واقعاً برام سخت و غیر قابل تحمل بود به خاطر اینکه به شما دوستای مهربونم عادت کردم.

به خاطر مشکلی که در خط تلفن به وجود اومده بود نت قطع شده  و به این دلیل نتونستم بیام و با شما دوستان گلم در ارتباط باشم و با توجه به پیگیری های مداوم آقای همسر  بالاخره مشکل دیروز رفع شد.

من و سید ابوالفضل ماه رمضان خوبی رو پشت سر گذاشتیم  وقتی روزای اول رمضان بود و من روزه بودم نمی تونستم با نازدونه ی گلم غذا بخورم و هی مدام اسرار می کرد که یه کم با من بخور وقتی بهش میگفتم روزه هستم و نمی تونم بخورم ناراحت میشد و میگفت مامان چرا نمیتونی بخوری شکمت درد میکنه می خوای برات دکتر بخرم تا خوب بشی .(الهی فدای قلب مهربونت بشم که به فکر من هستی عزیز دلم ) و هر روز که از خواب بیدار میشدیم بازم سوال میکرد مامانی امروز هم روزه ای.تا اینکه پسر باهوشم یه روز به باباش گفت:بابایی برای مامان جونم الله اکبر بذار تا بتونه بخوره. 

ولی از روز هشتم به بعد پسر نازنینم تصمیم گرفته بود که خودش هم روزه بگیره و تا ساعت 12ظهر خواب بود برام خیلی عجیب بود که چرا خوابیده چون همیشه تا ساعت 10الی 11صبح بیشتر نمی خوابه منم کنارش نشستم و نوازشش  کردم تا بیدار بشه  در حین نوازش بودم که یهو بهم گفت مامانی اینجوری نکن من میخوام بخوابم  بهش گفتم پاشو چیزی بخور و بعد دوباره بخواب بهم گفت من روزه ام نمیتونم بخورم تا اینکه بالا خره ساعت 3ظهر از خواب بیدار شد و گفت مامان یکم میخوام بخورم و بعد دیگه چیزی نمی خورم منم خوشحال شدم و براش ناهار گذاشتم و خورد این قضیه چند روز ادامه داشت تا اینکه نازدونه ی قشنگ و با ایمان من یک روز کامل روزه گرفت و نماز میخوند(عزیز دلم قبول باشه) من مدام اسرار میکردم که بخوره ولی موفق نشدم و می گفت مامانی برام چیزی نیار خورشید بیداره هر وقت خوابید نیگه(دیگه) روزه نیستیم. عزیز دلم انشالله که همیشه خدا پشت و پناهت باشه و هیچ وقت از راه راست خدا منحرف نشی.

سید ابوالفضل شیبت الحمدی

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩





[موضوع : خاطرات]
تاريخ : چهارشنبه 12 مرداد 1390 | 23:54 | نویسنده : مامان سيد ابوالفضل

به نام خالق هستی

سید ابوالفضل شیبت الحمدی

خیلی دوستت دارم گلم

عزیز دلم 22بهمن  1389 تقریباً 2 سال و 11 ماهه بودی که برای اولین بار راهپیمایی شرکت می کردی و وقتی که جمعیت رو پرچم به دست وبا شعار مرگ بر آمریکا سر می دادند می دیدی برات خیلی جالب بود وخودت هم که جو گیر شده بودی با آنها شعار می دادی و پیش خودت فکر می کردی که اسم پرچم مرگ بر آمریکاست و الان هر پرچمی رو که تو خیابون می بینی می گی مرگ بر آمریکا و هر چی بهت می گم عزیزم  اینها کاملاً باهم فرق دارن وکلی در مورد پرچم و آمریکا برات توضیح می دم آخرش باز حرف خودت رو می زنی.ولی گلم باز جای شکرش باقیست که توی این سن کمت مرگ بر آمریکا می گی و فعلاً برای شروع کافیه که آمریکاییها رو بهتر بشناسی.

 

نقاشی کشیده بودی با خوشحالی صِدام کردی و بهم نشون دادی گفتم چقدر نازه چی کشیدی گفتی مرگ بر آمریکا الهی قربونت برم عزیزم جلوی خنده ام رو گرفتم چون نمی خواستم تصویری رو که از آمریکاییا تو ذهنت بود خراب کنم .ولی بعدش به بابایی گفتم ونقاشیتو نشون دادم و خیلی به خاطر این موضوع خندیدیم.





[موضوع : خاطرات]
تاريخ : شنبه 1 مرداد 1390 | 12:12 | نویسنده : مامان سيد ابوالفضل

به نام خالق زیباییها

                                                                  

                     

سلام عزیزم

پسر گلم به خاطر گرمای طاقت فرسای تابستون روز چهارشنبه 90/4/١٥همزمان با سالروز ولادت حضرت ابوالفضل(ع) بود که به آرایشگاه سالار رفتیم و موهای قشنگت رو کوتاه کردیم.

                   

سید ابوالفضل شیبت الحمدی

                                  

 خوشگل مامانی با اینکه خیلی قشنگ شدی ولی دلم واسه ی موهای بلندت خیلی تنگ شده ؛      

                                  

سید ابوالفضل شیبت الحمدی

                     





[موضوع : آلبوم عکس]
تاريخ : يکشنبه 26 تير 1390 | 2:43 | نویسنده : مامان سيد ابوالفضل

به نام خدا

سید ابوالفضل شیبت الحمدی 

 

الهی قربونت برم پسر گلم که خیلی  عاشق توپ هستی و با توجه به اینکه از توپ و گل خوشت میاد منم این عکس که در حال نگه داشتن توپ روی گردنت بودی ازت گرفتم .

                                    

همیشه میگن حلال زاده به دائیش میره  عکس دایی قاسم رو پایین گذاشتم پسر دوست داشتنی من دلم میخواست از دائی هاشم هم عکس داشتم و اینجا برات میزاشتم ولی نشد.

البته بابایی هم داور فوتبال میباشد و جام رمضان نزدیک است.

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 تير 1390 | 20:07 | نویسنده : مامان سيد ابوالفضل
سلام عزیزان
به درخواست چند نفر از دوستان توی این پست نرم افزاری ساده و کاربردی با امکاناتی جالب برای ویرایش عکس با نام  FotoWorks XL را برای شما نی نی وبلاگی های عزیز گذاشتم. برای مشاهده ودانلود این برنامه به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.
 
 
 
FotoWorks XL ویرایش آسان تصاویر با نرم افزار قدرتمند FotoWorks XL 10.1.3
 
 
 
 


ادامه مطلب

[موضوع : دانلود]
تاريخ : چهارشنبه 8 تير 1390 | 2:02 | نویسنده : مامان سيد ابوالفضل

به نام خدا

                           

عزیزم بهمن ماه سال گذشته ازطرف کار بابایی بچه ها رو دعوت کردند وخودت هم جزو آنها بودی اونجا کلی بازی کردی وقتی برگشتی خونه باشوق و ذوق در مورد بچه ها تعربف می کردی هی مدام اصرار داشتی که منو ببر پیش بچه ها فکر می کردی بچه ها همیشه اونجا هستند.به خاطر همین تو رو به مهد کودک بردیم وقتی با هم رفتیم مهد قبل از اینکه ثبت نامت کنیم به ما گفتی شما برید خونه من می خوام با بچه ها بازی کنم و مدیر مهد وقتی تورو دید گفت ماشالله به این پسر اولین باریه که میبینم بچه خیلی زود با محیط انس می گیره.عزیز دلم تا دو روز اول هیچ مشکلی نداشتیم وقتی برمی گشتی خونه از اونجا تعریف می کردی ولی روز سوم رفتی مهد یکی از بچه ها که اسم اونهم ابوالفضل بود تورو محکم زد گاز گرفته و بعد هولت داده بود.

البته ما خبر نداشتیم، وقتی برگشتی خونه می خواستم لباست رو عوض کنم که یهو جیغ زدی بعد گفتی مامانی دست به گردنم نزن درد میکنه .منم که نگران شدم وقتی گردنت رو  دیدم جای دندون روی گردنت مونده بود با ناراحتی بهت گفتم کی این کارو کرد. خودت هم زود جریانو کامل تعریف کردی و بعد گفتی که من دیگه دوست ندارم با بچه ها بازی کنم و روز بعد رفتیم و جریان رو به مدیر مهدگفتیم و کلی عذرخواهی کرد.از همون موقع تا الان بهت که می گم بریم با بچه ها بازی کنیم با ترس می گی نمی خوام.ناگفته نمونه منم دیگه دوست نداشتم تو بری چون سه روزی که از هم جدا بودیم روز و شبم شده بود گریه طاقت دوریت رو اصلاً نداشتم.                                              

                         





[موضوع : خاطرات]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد